یادداشت اكبر گنجی به یاد عیسی سحر خیز – اختصاصی برای صفحه فیس بوك

23 08 2010

درس و دعای سحر خیزان ، یادداشت اكبر گنجی به یاد عیسی سحر خیز – اختصاصی برای صفحه فیس بوك

by Akbar Gani-اکبر گنجی on Sunday, August 22, 2010 at 6:16pm

قصد کردستند این گل پاره ها

که بپوشانند خورشید ترا

در دل که لعل ها دلال تست

باغ ها از خنده مالامال تست

محرم مردیت را کو رستمی

تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی



عیسی سحر خیز دوست احمد بورقانی بود. اخلاق او در این تأثیرکرده است. احمد نازنینی بود که زود رفت. با هم در نیویورک بودند، با هم به معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد رفتند. روزنامه نگاران خاطره ای خوش از دوران مدیریت آنهادارند. زبان احمد بورقانی چیز دیگری بود. او هزار جمله و مدعا را در یک کلام مطرح می ساخت. بچه ی نظام آباد تهران بود. عیسی آن چنان که احمد از آن زبان استفاده میکرد، آن را به کار نمی گرفت. مالکیت آن زبان به احمد تعلق داشت.آن جلسه ی ماهانه ای که همه آن شب جمع بودند و از طریق تلفن  از قوه ی قضائیه با احمد مدام درباره ی بستن مطبوعات صحبت می شد،همه از خنده روده بر شده بودند.آنها داشتند روزنامه ها راتعطیل و دوستان را یکی یکی بازداشت می کردند. اما چانه زنی های احمد امکانی برای ناراحتی باقی نمی نهاد.در جلسه ی دیگری،حسین قاضیان حرف هایی می زد که هیچ کس نمیفهمید چه معنایی دارد؟ هر چه توضیح می داد،معنا بیشتر محو می شد. احمد با دو کلمه که به هم چسباند،مسأله ی همه را حل کرد. کار بعضی از خنده داشت به غش می کشید.عیسی رضا تهرانی را نگاه داشته بود که زمین نیفتد. عیسی و احمد،در دوران کوتاه معاونت مطبوعاتی کوشیدند تا می توانند مجوز صادر کنند تا همه بتوانند حرف بزنند.می خواستند به نهضت آزادی هم مجوز روزنامه بدهند که از بالا به بن بست خورد

.

سحر خیز بعد از مدیرکلی مطبوعات،از روزنامه ها سر در آورد.اما روزنامه اش به سرعت توقیف شد. در آنجا هم چهره ای مدافع آزادی بیان از خود بروز داد. انجمن آزادی مطبوعات که به راه افتاد، به آن پیوست و کوشش کرد تا از طریق این نهاد مدنی از آزادی دفاع کند. به عنوان نماینده ی  مطبوعات در هأت نظارت بر مطبوعات انتخاب شد ودر آنجا بود که کارش با محسنی اژه ای به ضد و و خورد کشید و یکی از نمادهای سرکوب جمهوری اسلامی، در حضور جمع، او را گاز گرفت تا نشان دهد چگونه باید با»روزنامه چی ها» برخورد کرد

.

عیسی، دوستی دوست داشتنی است. در دوران اعتصاب غذا،عیسی سحرخیز با رضا تهرانی و سعید حجاریان هیأتی شدند که به زندان اوین آمدند تا مرا به شکستن اعتصاب غذا تشویق و وادار کنند. عیسی می گفت: «رضا را آورده ایم تا اگرحرف و منطق کاری از پیش نبرد،او به روش های خود مسأله را حل کند». سعید میگفت: «این خودش دارد می میرد، احتیاجی به روش های آقا رضا نیست».حجاریان کلی اطلاعات پزشکی داد که نتیجه این فرایند چیست و مرحله به مرحله چه بر سرت خواهدآمد. تعجب کردم که آن همه اطلاعات پزشکی را از کجا کسب کرده است. البته همه میدانستند که همسر ایشان پزشک است

.

سعید مرتضوی بارها یدالله اسلامی و عبدالله رمضان زاده را آورد، اما نتیجه ای حاصل نشد. به عبدالله رمضان زاده در آن وضعیت می گفت: دکترها گفته اند که تا صبح دوام نمی آورد،اگرنگران جان او هستی،الان کار را تمام کن. بعد هم ما او را آزاد می کنیم.وقتی من ازحال می رفتم،پزشکان با انواع و اقسام سرم ها ارتباط با زندگی را برقرار می کردند.اینها را برای این نوشتم تا بگویم،حداقل در آن زمان،شرایط جهانی و داخلی به گونه ای » شد» که آنها برای پایان بخشیدن به اعتصاب غذا به همه متوسل می شدند و دوستان را می آوردند تا مرا قانع سازند. سحرخیز در آن ماجرا بسیار فعال بود. امروز همه ی آن عواملی که مرا به اعتصاب غذا کشاند،حاضرند. عیسی بیمار است و محروم از حق استفاده ی از بیمارستان. اما شاهد مستقلی او را نمی بیند تا وضعیت تأسف بارش را به دیگران گزارش کند

.

تجربه ی زندان به من آموخته است که باید به شدت نگران باشم/باشیم.کوشش می کنم «تجربه ی وحشت و ترور» را با واقعه ای به خواننده انتقال دهم. درابتدای اعتصاب غذا مرا به سلول های انفرادی بند 240 اوین بردند. آن بند در اختیار زندان اوین است و مراقبان زندان آنجا را اداراه می کنند. اکثرشان در آن زمان،با کارهای بازجویان و قوه ی قضائیه مخالف بودند و اگر کمکی از دستشان بر می آمد، دریغ نمی کردند. یک شب طرف های ساعت 24، یکی از معاونین مرتضوی و افسر نگهبان زندان به همراه یک زندانی قوی هیکل با کیسه ای بزرگ آمدند و در سلول را گشودند. افسر نگهبان زندان گفت: این آقا را آورده ایم تا تو تنها نباشی. آنها که به سلول انفرادی رفته اند می دانند که همه چیز را از زندانی می گیرند.آن آقا به داخل سلول رفت و بساط خود را که باز کرد، لیوان شیشه ای، چاقو،میوه و کلی خرت و پرت دیگر همراه داشت. من به سرعت از سلول بیرون آمدم و گفتم: هم سلولی لازم ندارم. هر چه آنها اصرار کردند،من نپذیرفتم. معاون مرتضوی به افسر نگهبان زندان گفت: به زور متوسل شوید. آنها قبول نکردند. من گفتم شما می خواهید مرا توسط یک قاچاقچی به قتل برسانید و بعد بگوئید درگیری دو زندانی منجر به مرگ گنجی شد. معاون دادستان گفت: پس او[زندانی همراهشان]را به سلول روبرو ببرید و در سلول هر دو باز باشد. من نپذیرفتم. افسر نگهبان بند240  هم نپذیرفت و گفت خلاف قانون است. اینجا سلول های انفرادی است. معنا ندارد که در سلول ها باز باشد. کلید ها را به افسر نگهبان زندان تحویل داد و گفت خودتان چنین کنید.اگر من اینجا باشم،باید در همه ی سلول ها بسته باشد. با تهدید او رامجاب کردند تا بپذیرد. در سلول ها را بازگذاشتند و با ناراحتی رفتند. افسر نگهبان بند 240 که می دانست اگر اتفاقی بیفتد، پای او به میان کشیده خواهد شد،اجازه داد تا من در اطاق آنها تا صبح در کارشان باشم. چندین روز طول کشید تا آن ماجرا پایان یابد و آن فرد را از آنجا ببرند. کل ماجرا را با اسامی افراد،آن زندانی،همان روزها نوشتم و به بیرون رد کردم. ولی دوستان آن را منتشر نساختند و ترجیح دادند برای نجات جان من از طریق گفت و گوهای غیر علنی مسأله را حل و فصل کنند. احتمالاً بردنآ ن زندانی نتیجه ی مذاکرات پشت پرده ی آنها بود

.

این همان پدیده ای است که آن را «تجربه ی وحشت وترور» نامیدم. ما با جنایتکارانی مواجه هستیم که در دهه ی شصت، هزاران زندانی سیاسی را قتل عام کرده اند. برای آنها کشتن عیسی سحر خیز و چند زندانی اهمیت چندانی ندارد. اگر نمی کنند ، نمی توانند، نه این که نخواهند. بایدبه تفاوت «نخواستن» و «نتوانستن» توجه کرد. همه ی روابط انسانی، برساخته های آدمیان اند. باید شرایطی برساخت که حتی اگر رژیم بخواهد از دست زندانیانی چون سحرخیز خلاص شود،»نتواند» چنان کند. زدن زندانیان شناخته شده بسیار دشوارتر از زندانیان ناشناخته است. بیشتر زندانیان دهه ی شصت، ناشناخته بودند و رژیم با زدن مهرهایی چون منافق،محارب،آمریکایی و غیره،هویت حقیقی آنها را ناشناخته و مبهم می کرد. انقلاب ارتباطات،رشد رسانه های جمعی، بسط آرمان حقوق بشر در جامعه ی ایران،نزاع های ایران و جهان غرب؛ همگی دست به دست هم داده اند و موجب شناخته شدن زندانیان شده اند. باید به طور مداوم درباره ی وضعیت زندانیان اطلاع رسانی کرد، نهادهای حقوق بشری را موظف ساخت تا موضوع را پیگیری کنند،سازمان ملل را مکلف کرد تا فعال وارد ماجرا شود. اینها اموری است که»نتوانستن» را می آفرینند

.

در یکسال آخر زندان،عیسی بسیار به خانه ی ما سر می زد.دختر کوچک مرا به گردش می برد و می کوشید تا بیشتر از یک پدر، حق پدری را بجا آوردتا او کمتر احساس خطر کند. آیا امروز هم کسانی هستند که به خانه ی امثال عیسی سحرخیز سر زنند و آنها را از تنهایی در آورند و اثبات کنند که آنها تنها نیستند؟

شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش

گر بدین فضل و کرم نام کرامات بریم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

از زندان که آزاد شدم، به همراه رضا تهرانی،عیسی سحر خیز و معصومه ی شفیعی به دیدار آیت الله منتظری، آیت الله صانعی، آیت الله موسوی اردبیلی به قم رفتیم. جلسه ی با ایت الله منتظری چیز دیگری بود. درباره ی سیاست و دین وچیزهای دیگر بحث شد. مانند همیشه هوشیار،صاحب نظر،خاکی،پاک و معصوم ظاهر شد.کناراو که می نشستی، نمی خواستی از کنار او برخیزی

چون به نزدیک ولی الله شود

آن زبان صد گزش کوته شود

نشستن در پیش او،همواره این را به یاد می آورد که

شاه با تو گر نشیند بر زمین

خویشتن بشناس و نیکوتر نشین

آیت الله منتظری گفت،وقتی در اعتصاب غذا حالت خیلی خراب شد،به یکی از آقایان گفتم:» چرا گنجی را آزاد نمی کنید؟ » گفت:»گنجی گفته است علی خامنه ای باید برود». گفتم:»خوب بگوید،مگر با حرف او رفت؟». حالا، عیسی سحر خیز هم سخنانی علیه علی خامنه ای بر زبان رانده است،آیامجازات او این است که از درمان بیماری محروم گردد؟

در همان روز، چهارتایی به دیدار یکی از علمای بزرگ شتافتیم.بر روی چهار صندلی روبروی ایشان نشسته بودیم و ایشان ما را مشمول لطف خود قرارداد. گفت: من هیچگاه آدم شجاعی نبوده ام. از کودکی همین طور بودم. بعد برای تأیید مدعا، خاطراتی برای ما نقل کرد. گفت:»یک شب صبح بود». ما چهارنفر به شدت خنده مان گرفته بود. کوشش می کردیم نخندیم. عیسی پای مرا فشار می داد.بعد که بیرون آمدیم،بسیار خندیدیم.رفتن به قم و آمدن به تهران،در نهایت، در پایان مسیر، با سر کار گذاشتن محمود شمس الواعظین پایان یافت. رضا عیسی را وادار کرد تا به او تلفن بزند. بعد تلفن را از دست عیسی گرفت و به شمس گفت می خواهیم با اکبر و عیسی به قم برای دیدن «آقا» برویم. نیم شب شمس را آماده ی سفر به قم ودیدار با آیت الله منتظری کرد. ساعت دو بامداد که به تهران رسیدیم،من و عیسی ومعصومه نپذیرفتیم همراه او به خانه ی شمس برویم،اما رضا که تازه برای تفریح آماده شده بود، به خانه ی شمس رفت و روز بعد گزارش کار معمولش به همه ی دوستان رسید.عیسی می گفت: رضا علاوه ی بر صدها ماشینی که قبلاً به شمس فروخته بود، دیشب هم چندماشین جدید به او فروخته است.

بعد از انتخابات ریاست جمهوری 84 ، عیسی سحر خیز به دنبال جبهه ی دموکراسی و حقوق بشر رفت. ماه ها وقت صرف کرد،اما نتیجه ای حاصل نشد و آن تجربه عقیم ماند. نظر او این بود که حتی خارج کشوری ها را هم وارد این جبهه سازد.اما دیگران حتی قادر به عملی کردن این نظر در داخل نبودند، چه رسد به ورود خارج نشینان. وقتی همه ی راه ها بسته شد،عیسی هم روز به روز رادیکال تر شد و دریافت که چاره ای جز نقد آشکار و درپیچیدن به سلطان وجود ندارد. او عکسی از ساختار سیاسی ایران گرفت و به ما نشان داد. در عکس او، همه ی راهها به رِم ختم می شود  و سر رشته ی همه ی امور در دست سلطان ظالم است. او نمی توانست به عکسی که خود گرفته بود،بی تفاوت باشد و آن را نقاشی خیال پردازانه به شمار آورد. به همین دلیل، همه ی حمله ی خود را معطوف به علی خامنه ای کرد.

سحر خیز زبانش را تیز کرده بود. زبانش، زبان نبود،شمشیر وتوپخانه بود. محسنی اژه ای او را گاز گرفت تا زبانش را بکند،نتیجه نداد،اوین رابرای او انتخاب کردند تا از شر زبانش در امان بمانند. زبان سحرخیز،برای ورود به قدرت خوب نبود و نیست. کوشش های فراوان برای مهار زدن و بهداشتی کردن زبان او،نتیجه ای در بر نداشت و تنهایی و استقلال را برایش به ارمغان آورد. آن تنهایی، درمیان کسانی بود که چشمی به ارکان قدرت داشتند،وگرنه، سحرخیز در میان دموکراسی خواهان،تنها نیست

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که کار

بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم

یازدهم رمضان 1431

http://www.facebook.com/note.php?note_id=142075072498625 : منبع

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: