مرگ و دیگر هیچ!

3 12 2010

خیابانی در یک جای ایران، روز روشن، ماشین ها در تردد و تعدادی عابر پیاده نظاره گر، زنی میانسال و لاغر با پیراهن و روسری بر سر، مردی جوان غرقه در خون چهار طاق رو به آسمان دراز کشیده، زن چیزهایی زیر لب می گوید، شاید به مرد ناسزا می گوید و یا می گوید بمیر و با دشنه ای که در دست دارد پیاپی به مرد که گویی مدتی است از نفس افتاده ضربه می زند، عده ای هم کنار پیاده رو تماشاچی صحنه، جسد مرد در وسط خیابان است، خیابانی که به نظر خیلی پر تردد نیست اما از هر دو طرفش اتومبیل ها عبور می کنند؛ کمی فرمان خود را می پیچانند تا از کنار جسد بگذرند و بعد به راه خود ادامه می دهند. زن دوری می زند و بعد دوباره می آید و چند ضربه دیگر می زند. زن اصلا فریاد نمی زند، هیچکس را هم تهدید نمی کند، فقط زمزمه می کند. ضعیف تر از آن به نظر می رسد که تهدیدی برای کسی باشد، حتی چاقو در دست؛ کم بنیه به نظر می رسد. در یک صحنه هنگامی که در پیاده رو ایستاده و به جسد مرد در وسط خیابان نگاه می کند، کسی او از پشت هل می دهد، تو گویی او را به سوی جسد هدایت می کنند تا بازهم ضربه بزند و نمایش خشونت عریان متوقف نشود. خودروی پلیس از راه می رسد. لحظاتی بعد دو مامور پیاده می شوند. زن همچنان روی سر جسد ایستاده، ضربه نمی زند، حتی یک بار به ماموران پلیس و گاه به مردم نگاه می کند. آمبولانسی از راه می رسد، مردی از آن پیاده می شود، به طرف زن و جسد می رود و بعد عقب می نشیند. عابر پیاده ای دست در جیب شلوار و ظاهرا بدون آنکه از زن بترسد، از کنار زن مبهوت رد می شود، چند کلام با او حرف می زند اما جوابی نمی شنود و بعد راه خود را می گیرد و می رود. همه چیز به صحنه تاتر شبیه است. صحنه ای از یک تاتر خیابانی خشونت بار. کسی با دوربینی با کیفیت پایین یا موبایل فیلم گرفته اما طوری حرف می زند که احساس می کنی واقعیتی است که دارد وسط روز روشن و جلوی چشم همه عابرین و پلیس و فیلمبردار و رانندگان اتفاق می افتد. اما مبهوتی که چرا همه حتی پلیس تماشاچی اند. حیرت می کنی که چرا زندگی با کمال خونسردی در جریان است، آنگاه که مردی خونین در وسط خیابان افتاده و زنی دشنه به دست که خیلی هم آرام به نظر می رسد و دقایقی که حکایت ساعت ها دارند. تو گویی منتظر است که یک نفر از راه برسد و به او بد و بیراه بگوید یا حداقل بپرسد که چه می کند اما دریغ از هر گونه ارتباط. جز یک نفر که او را کمی هل داد و مرد عابری که کمی با او حرف زد و بعد هم دور شد. حتی پلیس از دور هم که شده بر سر او فریاد نمی زند و او را تهدید نمی کند که چاقویش را بیاندازد. ماموران حتی مردم نظاره گر را دور نمی کند و خود به جمع تماشاچیان می پیوندند. هیچکس نمی پرسد چه جاذبه ای دارد این صحنه که اینگونه تماشاچیان خاموش یا حداکثر با لب گزیدگی بر آن نظارت می کنند؟ چرا هیچکس از دردی که نه بر جسم مرد وسط خیابان، بلکه بر روح و جان خودش وارد می شود، فریاد بر نمی آورد؟ چرا صدای هیچ ضجه ای نمی شنوی؟ جلوگیری از ارتکاب جنایت توسط ضارب لاغر و تکیده پیشکش، چرا هیچکس درد نمی کشد؟ چرا زندگی به کام هیچکس تلخ نمی شود؟  چرا هیچ همهمه ای به گوش نمی رسد؟ چرا و هزاران چرایی که جوابی برای آنها نمی یابم. با خود می اندیشم: روان پریشمان کرده اند، آنقدر غم بدبختی های خود داریم، آنقدر به دارمان کشیده اند، در جنگ قتل عاممان کرده اند، در خیابان انگشتان دستانمان را قطع کرده اند، سنگسارمان کرده اند، تحقیرمان کرده اند، رای مان را دزدیده اند و باز هم در خیابان کتکمان زده اند، در اسارتگاه شکنجه امان کرده اند و به روح و جسممان تجاوز کرده اند، به عزیزترین زندگان و مردگانمان فحاشی کرده اند، و خشونت را به درجه ای رسانده اند که دیگر معیار تشخیص خشونت را از دست داده ایم. به جان هم انداخته اندمان با فقر اقتصادی و فرهنگی، اعتیاد، بیکاری، فحشا و مشکلات ریز و درشت. سر در گریبانمان کرده اند و بی تفاوت نسبت به آنچه در اطرافمان می گذرد.

آخرین صحنه این تراژدی انسانی اسکناس و سکه هایی است که در اطراف جسد به چشم می خورد  چون یادمان داده اند که نگاه به مرده کفاره دارد. و در این خیابان و دیروز و امروز و فردا، حکایتمان فقط مرگ است و  دیگر هیچ.  زندگی نکبت بار آن خیابان و همه خیابان هایمان همچنان در جریان است.

Advertisements

کارها

Information

10 responses

3 12 2010
دامبولی

چرا هیچکس از دردی که نه بر جسم مرد وسط خیابان، بلکه بر روح و جان خودش وارد می شود، فریاد بر نمی آورد

ای وای بر ما مردم ایران
چه بر سرمان آورده اند
چه شد که این گونه شد
حاکمیت به چه بهایی به قدرت رسید- جامعه ای بیمار، مردمی بی خیال
بی خیالی مردم دارد در رفتار هر روزه شان خودش را نشان می دهد. اگر چه برای حاکمان خوشایند است اما روزی گریبانشان را خواهد گرفت.

3 12 2010
صادق

حکومت همین را می خواهد، بی تفاوتی مردم،وقتی سال قبل مردم به چشم خود خشونت پلیس بر علیه مردم بی دفاع را درخیابانها دیدند و کشته شدن در خیابان حتی در روز عاشورا عادی شد، زدن، کشتن ،خونریزی، مردن،… همه و همه مثل فیلم دیدن عادی می شود.

3 12 2010
اوختای بابایی

در کشوری که روشنفکرانش زندانیان سیاسی آذربایجان در سیاهچالهای رژیم ایران را با برچسب تجزیه طلب بایکوت می کنند معلوم است که مردم عادی نیز رفتارشان بهتر از این نخواهد بود.

3 12 2010
amir

واقعا آدم ناراحت می‌شه…. معلوم نیست چرا مردم اینقدر بی‌ تفاوت شدند…. حالا اسمش رو اختگی نذاریم ولی‌ این بی‌ تفاوتی‌ و بی‌ اهمیتی واقعا قابل قبول نیست… حالا میدونم که به خاطره این رژیم ستم پیش و اعدامها در این سال‌ها مردم به خشونت عادت کردند ولی‌ هر کی‌ که یک کم انسانت داشته باشه و حتا از جونش هم بترسه جلو میاد و لا اقل از دور به این زن چوبی یا سنگی‌ می‌زنه که دور بشه… ولی‌ این جور ایستادن و نگاه کردن واقعا دور از‌شان انسانیته… یعنی‌ جامعه ما انقدر داره به سرعت رو به زوال میره؟؟ کمی‌ به خودمون بیایم…

3 12 2010
چه فرقی میکنه

من اصلا از خشونت زن بر مرد متاثر نشدم چرا که یقِنا دلیلی داشته که این زن دست از زندگی شیرين خود شسته و تا این حد در انتظار مرگ مرد است که کرارا تکرار میکند » بمیر دیگه » ولی چیزی که من را شوکه کرد ابتدا ضعف و تماشای بی تفاوت پلیس در محل بود که حتی چاقو را از یک زن نمیتواند بگیرد و دوم تعجبم از مردمی است که از کنار جنازه مرد به سادگی یک فرمان پیچاندن میگذرند.

میخواهم بدانم این رژیم کثافت با این مردم چه کرده که اینچنین نسبت به یکدیگر بی تفاوت شده اند؟

پس تنها نتیجه ای که ميتوان گرفت این است که اصولا خون و اصالت نسل تاثیری بر رفتار و شخصیت افراد ندارد و فقط تربیت فرهنگی در مدارس است که شخصیت اجتماعی افراد را میسازد دقیقا همانطور که شهبانو فرح در مصاحبه ای در طی 8 سال جنگ در پاسخ به پرسش خبرنگار که از او پرسید شما برای این مملکت چه کردید، ایشان گفتند همین بس که جوانانی تربیت کردیم که سالهاست با دست خالی درمقابل تمامی دنیا در جبهه های جنگ ایستاده اند.

حال خود مقایسه کنید جوانانی که در طی 31 سال این رژیم کثافت تربیت شدند که نه تنها به کمک به یک مصدوم فکر نمیکنند بلکه اگر میتوانستند شاید لگدی هم نثارش میکردند تا شاید بغض و عقده فرو خفته از تربیت این رژیم دجال را با ضربات چاقو و قمه بر افراد بر زمين افتاده التيام بخشند

يقينا همين تربيت باعث آن بود که دخترکان و پسرکان بی پناه اين کشور در حوادث پس از انتخابات تقلبی سال گذشته آن چنان در مقابل ديد همين تربيت شدگان 31 ساله رژيم زور و ريا به خاک و خون کشيده شوند و نفس از قفس کسی خارج نشود و فقط شعارهای احمقانه نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم سر دهند

نهايتا هر کس اين رژيم کثافت را از ابتدا هدايت کرد ميدانست برای نگه داشتن اين کثافتها بر سر قدرت، ابتدا ميبايست غيرت قشر جوان را از بين برد و چه نيکو شاگردانی داشتند کسانی که اين کثافتها را بر سر قدرت آوردند

فکر ميکنيد اگر شاه چنين جوانانی تربيت ميکرد هيچوقت انقلابی اتفاق می افتاد؟

يقينا، هرگز

مرگ بر جمهوری اسلامی

3 12 2010
امین مهاجر

دوست عزیز اینکه می گویید از خشونت زن نسبت به مرد که ممکن است دلیلی داشته باشد ناراحت نشده اید خیلی زیبا نیست. ما باید یاد بگیریم که حتی جواب خشونت، خشونت نیست و هیچ دلیلی نبایستی خشونت علیه دیگری را توجیه کند. البته هر اقدامی بایستی با تنبیه و مجازات همراه باشد، اما اگر بخواهیم خشونت از جامعه رخت بربندد بایستی تنبیه و مجازات خشونت بار را از فرهنگ و دولتمان بزداییم، در غیر اینصورت دور باطل خشونت همچنان استمرار خواهد یافت.

3 12 2010
Babyblue

چرا همه چیز رو میندازین تقصیر دولت ؟؟؟؟ آدم اگر بخواد انسان بمونه هیچی‌ نمیتونه عوضش کنه…متاسفانه ما قبل از این حکومت هم همین بوده آیم،گویی ذاتمون همینه…چرا؟؟ نمی دونم…و تمام وجودم از این ندانستن و بودن به درد میاد..
من که هیچوقت عکسهای جنازه فاحشه سوخته که دست به دست بین مردم میگشت رو فراموش نمیکنم(اوایل انقلاب )،اون زمان نه این دولت روی کار بود،نه رای‌مون رو دزدیده بودند نه بخاطر هر کار نکرده زندانمون انداخته بودند… پس یک کم با خودمون فکر کنیم…چرا ما اینطوری شدیم؟؟؟
اگر کسانی‌ که اونجا بودند و نظاره گار بگن که ترسیدیم بریم جلو و مارو هم بزنه،میگم باشه،حق درین…ولی‌ ترس یک چیز است( گرچه نمیشه گفت میترسیدن،چون خیلی‌ راحت از کنار زنی‌ که چاقوی خونالود به دست داشت میگذشتن و به نظر ترسیده نمیرسیدند) و توحش یک چیز دیگه..ایستادن و نگاه کردن به چنین صحنه ای‌ عین توحش محض است …کسی‌ که از مرگ دیگری،از چنین صحنه جنایتی نهراسه و بایسته و به راحتی‌ نگاه کنه باید به روح انسان بودنش شک کنه…اونوقت ما میگیم چطور این شکنجه گرهای حکومت می‌تونن چنین جنایتی کنن…فرق ما با اون‌ها چیه؟؟ اونها برای عقیدشان این کار رو می‌کنن یا برای پول،ولی‌ کسانی‌ که این صحنه رو نگاه می‌کنن برای لذت است (اره،لذت،یک لذت ناشناخته،که فقط ابرازش نمیکنن)
من فقط ۵ ثانیه اول این فیلم رو دیدم و کافی‌ بود تا تا آخر عمر جلوی‌ چشمم باشه وعذابم بده.. چطور اونها که اونجا بودند نگاه کردند و نگاه کردند و باز هم تونستند احساس آدمیّت کنن؟؟؟چطور؟؟؟؟

3 12 2010
امین مهاجر

البته همه چیز را تقصیر دولت نمی دانم و زمینه های ذهنی در افکار و فرهنگ ما وجود دارد. اما چرا اعتقاد دارم که نقش دولت در کشوری نظیر ایران در گسترش چنین تفکراتی و نهادینه شدن آنها قوی است؟ ببینید در ایران ما رسانه های مستقل و غیردولتی نداریم، جریانات فعال اجتماعی به محض آنکه مسائلی جدی و ریشه ای را مطرح کنند قلع و قمع می شوند، حزب سیاسی که اساسا فاتحه اش خوانده است مگر حزب اله و در گذشته البته حزب رستاخیز. جراید تا کمی وارد مسائل ریشه ای نه فقط سیاسی می شوند، درشان تخته می شود. از طرف دیگر قانون هم احکام اعدام و قصاص و سنگسار و قطع دست را مجاز دانسته و به قول خودشان برای تادیب جامعه آنها را در رسانه های وابسته به خود نیز منعکس می سازند. حیوان آزاری و سگ کشی نه تنها در فرهنگ ما وجود دارد بلکه توسط شهرداری ها و دولت نیز دنبال می شود. همین چهارشنبه فرزند 16 ساله و کوچکتر لاله سحرخیزان را به اوین بردند تا صندلی را از زیر پای شهلا جاهد بکشد. نظام حکومتی که خشونت را ترویج کند، بذر خشونت را نیز می افشاند. در نبود نهادها و رسانه های مستقل، مردم از کجا باید نفی خشونت را بیاموزند؟

4 12 2010
Babyblue

من نمیگم شما همه تقصیر‌ها رو میندازین گردن این دولت،همه ما اینکار رو می‌کنیم متأسفانه
این وظیفه ما است وظیفه خانواده‌های آینده که به بچه هامون عشق رو یاد بدیم،نه نفرت رو،نه خشونت رو… نگید نمیشه،سخته ولی‌ میشه…از یک جایی‌ باید شروع کرد…میشه.. چون پدر و مادر من تونسته اند تو همین جامعه بچه‌هایی‌ بزرگ کنند که حتی اگر مجبور باشند هم نمیتوانند چنین صحنه‌هایی‌ رو تحمل کنن،اگر از بچه گی‌‌ جلوی بچه‌ها به راحتی‌ سر مرغ و گوسفند رو نبریم،اگر بچه به دیدن خون عادت نکند،اگر کتک نخورد،اگر خشونت نبیند،قصی القلب بار نخواهد آامد.
من همیشه میگم اگر کسی‌ عزیزم رو از قصد بکشه حقش مرگ است،ولی‌ با اینهمه اگر خودم مجبور باشم صندلی‌ زیر پاش رو بزنم تا به حقش برسه،ترجیح میدم ببخشمش… کاش کمی‌ مهربان تر بزرگ میشدیم ما…کاش حداقل به بچه همون رحم کنیم…

4 12 2010
امین مهاجر

همینطوره که شما می گین. آموزش نقش اساسی در فرهنگ سازی داره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: