شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

14 02 2014

 وقتی که بغض می کنی و می دانی که تا چند لحظه بیشتر از حیات کوتاهت باقی نمانده و می خواهی گریه کنی و نزدیک ترین کسی که می توانی لمس کنی، جلادت است که به او گفته اند سرت را به دار بسپرد، می توانی به آغوشش پناه ببری و های های آخرین اشک هایت را بر شانه هایش جاری کنی.

مهم نیست چرا اعدامت می کنند و باز هم مهم نیست چه کسی طناب دار را بر گردنت می آویزد. آنچه اهمیت دارد این است که هر دوی شما بازیگر صحنه ای هستید که کارگردانانش کسانی دیگر هستند، همانها که جامعه را به چنان فقر و فلاکتی رسانده اند که یکی از شما را زورگیر کرده و دیگری را مزد بگیر حکومت مذهبی تا آن دیگری را بر دار بیاوزد. او ناچار است صورتش را با ماسک بپوشاند، چون خودش هم از نقشش متنفر است، اما چاره ای ندارد، همانطور که تو 23 ساله، تصور کردی راحت ترین راه برای چهار میلیون پول عمل جراحی مادرت، زورگیری است، او هم آخر شب بایستی لقمه ای نان برای زن و بچه اش ببرد و نمی خواهد همسایه ها بگویند که او نان جلادی اش را می خورد. هر دوی شما فقط نقش خود را ایفا می کنید و دردناک اینکه نقش یکی از شما آخرین نقش زندگی اتان است و دوربینی در همان لحظه ثانیه ای از ارتباط دوستانه شما را ثبت می کند تا به حافظه امان بسپارد که از یکدیگر متنفر نیستیم و می دانیم که صحنه آرایان دیگرانی هستند که ما را ففیر می خواهند و درمانده و می دانیم که آنها نخواهند ماند، همچنانکه بسیاری از صحنه گردانان دیگر نماندند، پس نومید نباید بود.

این عکس که توسط «امیر پورمند» خبرنگار خبرگزاری ایسنا گرفته شده جایزه سوم «عکس خبری   دنیا» در سال 2014 را به خود اختصاص داد و من در روز عشق با تعمق در این عکس درمی یابم که عشق مرگ را نیز به زانو درمی آورد و روزی فراخواهد رسید که هیچ کس به دستور هیچ کس و به هیچ دلیلی دیگری را به طناب دار نخواهد آویخت:

Image

منابع:

http://www.worldpressphoto.org/awards/2014/general-news/amir-pourmand?gallery=1125526

http://cncnws.com/blog/2013/01/21/hanged-for-waging-war-against-god-iran-publicly-executes-two-men-after-they-posted-youtube-clip-of-themselves-committing-an-armed-robbery/

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2664267

http://www.radioshahrvand.com/item/1411-2014-02-14-16-46-00.html





هیچ مرگی در حبس و حصر طبیعی نیست: پزشکی قانونی در خدمت ارباب رجوع یا ارباب حلقه‌ها؟

19 11 2012

 در وب سایت سازمان پزشکی قانونی کشور آمده است که منشور اخلاقي سازمان پزشكي قانوني كشور در خدمت رساني    تكريم و جلب رضايت ارباب رجوع به مردم است (اینجا) .

با این حال  سازمان تحت نظر وزارت دادگستری و قوه عدل پرور قضاییه بار دیگر ثابت کرد که اخلاقیاتش به تکریم بیت و حاکمیت ولایت فقیه و جلب رضایت اربابان حکومتی محدود می شود تا ارباب رجوعی که دستش از همه جا کوتاه است.

 امروز دکتر احمد شجاعی رییس انتصابی این تشکیلات وقیحانه مرگ ستار بهشتی وبلاگ نویس را طبیعی خواند و اعلام کرد که شواهدی مبنی بر اینکه وی غیر طبیعی فوت کرده باشد وجود ندارد.

به راستی نسخه آقای دکتر خدمتگزار بیت ظالم برای چه کسی پیچیده شده است؟ چه کسی می تواند خود را قانع کند که جوانی 35 ساله فقط بعد از 4 روز حبس به مرگ طبیعی بمیرد؟ این آقایان با هوش بهتر است خفه خان گرفته و بیش از این حرف نزنند که منویاتش آش را شورتر و مردم را عصبانی تر می کند.

حاکمیت مسئولیت زندگی تمام کسانی است که در حبس یا حصر و تبعید قرار دارند و هیچ مرگی در چنین شرایطی و حتی مدتها پس از آزادی اسیران فارغ از سن آنها طبیعی نیست.





سناریو سازی مشابه توجیه قتل ندا برای ستار بهشتی: زندانیان اوین در قتل او دست داشته اند

13 11 2012

یکی از وکیل الدوله ها به نام جواد کریمی قدوسی که در عین حال عضو کمیسیون امنیت ملی است نتیجه تحقیقات شگرف خود را مبنی بر این که قتل ستار بهشتی مشکوک است اعلام کرد (اینجا). به نظر او در این قتل پیچیدگی هایی وجود دارد که مشخص می کند زندانیانی که او از آنها به عنوان جریان فتنه سال 88 نام می برد در این قتل دست داشته اند.

پرده بعدی این نمایش از هم اکنون قابل پیش بینی است: اعترافات تلویزیونی تعدادی از زندانیان مبنی بر تایید این سناریو.

خب البته همانطور که انتظار می رفت کتمان و لاپوشانی نمی توانست ابعاد گسترده این جنایت را بپوشاند از همین رو هر یک از آی کیوهای نظام به فکر افتاده اند که چطور موضوع را تا آنجا که می توانند از ابعاد گوناگون زیر سوال ببرند و ترفندهای متعددی را مطرح کنند تا شاید یکی از آنها بگیرد و جماعت را خر کنند. غافل از آنکه انگشت بیلاخ این جماعت به سمت آنها نشانه رفته و خیلی راحت پیامشان این است خر خودتونین.





بازی تکراری حاکمیت با اعداد با بازداشت سه بازجوی بی نام در ارتباط با قتل ستار بهشتی

12 11 2012

حاکمیت فقیه با تاخیری یک هفته ای و به دلیل فشار افکار عمومی که حتی صدای اصولگرایان را مبنی بر اینکه آبروی نظام رفت، کاری کنید. باز هم به روش قدیمی خود مبنی بر کتمان و انکار متوسل شد اما با هدف کاستن از فشار موجود اعلام کرد که سه بازجو را در ارتباط با قتل ستار بهشتی که به فاصله ۴ روز پس از دستگیری بر اثر شکنجه کشته شده، بازداشت کرده است.

 اگرچه نظام ولایتی درآبرو بری هر آنکس که ناخودی بپندارد ید طولایی دارد و هنوز هیچ اتهامی ثابت نشده، فرد را به زعم خود رسوای عام و خاص می کند و دستگیرشدگان مخالف را به هرگونه اتهامی متهم کرده و اعلام عمومی سیل اتهامات واهی را  به مبارزان با نام مباه می پندارد، اما حاضر نیست حتی اسامی به اصطلاح بازجویانی که به اتهام قتل ستار بهشتی بازداشت شده اند را نظیر نمونه های مشابه بسیار در گذشته، اعلام کند.

از نظر نظام ولایی و حاکمیت کودتایی فقیه مردم همین که عددی به خوردشان داده شود کافی است و لازم نیست چیزی از جزییات بدانند. مردم از نظر آنان کسی به حساب نمی آیند که نظام در مقابلشان وادار به پاسخگویی شفاف باشد و باید خدا را شکرگزار باشند که حتی در این حد به موضوع به اصطلاح رسیدگی شده است.

اما حنای حاکمیت کودتا نزد مردم دیگر رنگی ندارد و از دیر باز مردم نه به این اعداد وقعی می نهند و نه اینکه حتی اگر نامے برده شود آنها را مقصر اصلی دستگیری و قتل و شکنجه مخالفین می دانند. رهبر، سران سپاه غارتگر، تمامی مسئولان نظام و دولت، وکیل الدوله های مجلس فرمایشی و مراجع خاموش آمران اصلی تمام این وقایع هستند و مردم هم شمارشان را می دانند و هم اسامی اشان را و دیر نیست روزی که آنها را در همین محاکم دنیوی به مجازات برسانند.





پیشنهاد راه اندازی تشکل های اعتراضی به قتل ستار بهشتی در تعطیلات آخر هفته در خارج از کشور

8 11 2012

با وجود گذشت چند روز از علنی شدن ماجرای قتل ستار بهشتی وبلاگ نویس در شکنجه گاه های زندان اوین به نظر می رسد جمهوری اسلامی با به گروگان گرفتن خانواده وی و عدم تایید این خبر توسط مسئولان در صدد است که با مخفی کاری این جنایت را نیز نظیر بسیاری از قتل های مشابه لاپوشانی و ماستمالی کند. به نظر من خانواده دردمند و زحمتکش بهشتی که در همان روزهای پس از دستگیری همه چیز را رسانه ای کردند از جان خود مایه گذاشتند و از دیروز هیچکس موفق به تماس با آنها نشده است. این در حالی است که دفن ستار بهشتی در قبرستان رباط کریم تایید شده است. اگرچه جنایات جمهوری اسلامی اندک نیست اما این نوع جنایت که فردی را به فاصله چند روز پس از دستگیری زیر شکنجه بکشند دستکم تا آنجا که اخبارش وجود دارد از زمان کشته شدن معترضین اعتراضات انتخاباتی و افرادی چون روح الامینی. کم نظیر بوده است.  این امر نشان دهنده آن است که سگهای هار نظام کودتایی حاکم هارتر شده اند و سکوت ما دست آنها را برای جنایت هر چه بیشتر بازخواهد گذاشت. حال که نظام کودتایی خامنه ای سایه وحشت و مرگ را  بر سر مردم داخل کشور انداخته، آنها که در خارج از کشورند چنین محدودیتی ندارند و به دور از اختلافات گروهی و فکری می توانند کمپین های اعتراضی را از همین روزهای شنبه و یکشنبه که تعطیلات آخر هفته بسیاری  از کشورهای جهان محسوب می شوند به راه بیاندازند. نگذارید خون ستارها پایمال شود.





به یاد ستار که گمنام زیست اما گمنام نمرد

7 11 2012

چند نفر را در دنیا سراغ دارید که ده روز (اصلاح کنم: چهار روز) پس از دستگیری زیر شکنجه کشته شده باشند.

خاطرات زندانیان زیادی را خوانده ام و سرگذشت های بسیاری را از کشته شدن مبارزان زیر شکنجه شنیده ام اما اولین بار  است که می شنوم  فقط ده روز  (اصلاح کنم: چهار روز) پس از دستگیری فردی به خانواده اش خبر می دهند که برایش قبر بخرید. ابتدا که سایت کلمه خبر کشته شدن ستار بهشتی را با تردید منتشر کرد همچنان که در متن هم گفته بودند، امیدوار بودم که این خبر فقط تهدیدی برای ترساندن   خانواده اش بوده باشد با این حال انتشار خبر تکمیلی مبنی بر تماس مجدد پلیس فضای تبادل اطلاعات  با عموی خانواده تردید اولیه را نیز از بین برد.

البته نمی دانم در کشوری که حکومت مخوف فقیه و اطلاعات و سپاه و هزار ارگان نظارتی دیگر نظیر همین زهرماری  فتا بر جان های شیفته مردم حکمرانی می کنند این خبر تا چه اندازه غریب است؟ از کجا باید بدانیم که دهها خانواده دیگر در میان ما زندگی نمی کنند که قربانیانی داده اند و تهدید به سکوت شده اند؟ از کجا باید دانست چه تعداد کشته شده اند و با  تاخیر به خانواده هایشان اطلاع داده اند؟

اساسا از کجا باید دانست که چه تعداد قربانی به ویژه به دلیل فعالیت های وبلاگ نویسی و اینترنتی در زندان ها و بازداشتگاههای متعدد و مخوف این جانیان ولایت  محبوس هستند و شرایطشان چگونه است؟ من نظیر بسیاری دیگر چه بسا تا دیروز نیز که گمانه هایی در فضای مجازی مطرح شد مبنی بر اینکه این وبلاگ اوست حتی نام ستار را هم نشنیده بودم.

البته اگر وبلاگ مذکور مربوط به وی باشد به نظر می رسد آخرین نوشته اش مقارن با روز دستگیری اش باشد که در آن با عصبانیت می گوید که تهدیدش کرده اند که اطلاع رسانی نکند و گفته است که تا حد مرگ نیز از این کار دست نمی کشد و چه زود ابلیس مرگ در خانه ستار را به صدا درآورد.

 به این ترتیب به نظر می رسد فعالیت وبلاگی این جوان اهل رباط کریم لو رفته بوده و او با وجود اطلاع از خطری که تهدیدش می کرده  باز هم به فعالیت خود ادامه داده است.

دوست دارم کمی به تحلیل محتوای سایتش بپردازم. او که خود را «ستار ب» معرفی کرده عکسی از حشمت اله طبرزدی را به عنوان لوگوی نمایه خود برگزیده و عکس های دیگری از طبرزدی در گوشه بالای وبلاگ و زیر نویس آن مبنی بر  اینکه » هرلحظه به یادت هستم» به نحوی ارتباط یا تاثیر پذیری ستار از طبرزدی زندانی را آشکار می سازد.

بسیاری از نوشتارهای این وبلاگ حاکی از لحن عصیانگر و ناراضی جوانی هستند که به نظر می رسد با واقعیات زندگی وی و بسیاری از همسالان وی انطباق داشته باشند. به گفته مادرش، ستار تنها نان آور خانه و کارگر بوده است.  برای یک نان آور خانه که با سختی و مشقت معاش خانواده را تامین می کند و در عین حال از آگاهی برای یافتن عاملین   این همه مصیبت برخوردار است، چنین عصیانی غیر طبیعی نیست.

ستار که می بیند چگونه خیل عظیمی از وابستگان به بیت و سپاه غارتگر و رییس جمهور کودتایی  و نظام فاسد قضایی و حقوقی و پلیسی می چاپند و کشور را به آستانه فلاکت و جنگ می کشانند و رهبرشان همه را به سکوت دعوت می کند، نمی تواند سکوت کند و سعی می کند در وبلاگش فریاد بزند. برایش هم اهمیتی ندارد که چه تعداد آن را می خوانند و چه  تعداد به به و چه چه می گویند. برای او فقط فریاد است که اهمیت دارد و اینگونه است که روز هفتم آبان ماه پلیس فتا تهدیدش را عملی می کند به خانه اش می ریزد و بعد هم از اوین سر در میاورد تا ده روز بعد جنازه بادکرده و شکنجه شده اش را تحویل خانواده اش دهند.

همانطور که گفتم قطعا ستارها در جامعه امروز ایران کم نیستند اما انعکاس خبر کشته شدن ستار بهشتی آنهم با این سرعت چه بسا به دلیل عدم سکوت خانواده اش بوده باشد. خانواده ای که تنها نان آورش را اسیر کرده اند، به موقع فریاد می زند اما دریغ که فریادشان به سرعت و فقط طی ده روز پس از دستگیری وی به یاس تبدیل می شود.

 پیش خودم سناریو را تجسم می کنم و سعی می کنم نحوه برخورد بازجویان را با این جوان ناراضی مرور کنم.    به راستی اینهمه شکنجه منجر به مرگ آنهم در این مدت کوتاه با چه هدفی صورت گرفته است؟ با شکنجه ستار، بازجویان می خواسته اند به چه اطلاعات ذیقیمت و تشکیلات گسترده ای پی ببرند که زمان تا این اندازه برایشان اهمیت داشته است؟  آنگونه که از وبلاگ ستار برمی آید آنها همه چیز را در مورد فعالیت وبلاگی او می دانسته اند، پس چه چیز دیگری می خواسته اند از او کشف کنند؟ برایم تنها یک پاسخ باقی می ماند.

بازجویان به دنبال کسب اطلاعات نبوده اند بلکه به منظور اعمال زور و فشار و ارعاب او و سایرین در محیط مجازی تا سرحد مرگ شکنجه اش کرده اند. می توانم تصور کنم که روح عصیانگر ستار ناراضی و عصبانی از وضع موجود در فضای بازجویی پر از فحاشی و کتک و آزار چگونه بوده است. او قطعا با همان نیروی اندک خود و با خشم درونی اش با گرگهایی که او را در چنگ گرفته و مشغول تکه پاره کردنش بوده اند، مبارزه کرده است. او همانگونه که در وبلاگش هم گفته از مرگ نهراسیده و قطعا با خود عهد کرده بوده که مرگ یکبار و شیون یکبار.

و قلب من گواهی می دهد که مرگ مظلومانه ستار نان آور خانه ناقوس  نابودی طاعون حاکمیت فقیه را به صدا درآورده است. ای مبارزی که گمنام زیستی اما گمنام نمردی، بدرود.





بهرام که گور می گرفتی همه عمر

24 09 2012

هاشمی رفسنجانی از اولین دولتمردانی بود که در این کشور اکنون مخروبه، بساط شکنجه و اعتراف گیری را نه تنها در بازداشتگاههای زندانیان عادی بلکه با شدت و حدت بیشتری در مورد گروههای سیاسی و مخالف توصیه و تجویز کرد و به راه انداخت و اکنون که دو فرزندش در بند گرفتارند نمی دانم تا چه حد لابی گریش می تواند آنها را از آزارهای فیزیکی برهاند.

به هر حال برای هیچکس آرزوی شکنجه نمی کنم،  اما ایکاش سیاستمداران یاد می گرفتند که اگر چه همه عمر ممکن است گور بگیرند، اما بالاخره حق یا ناحق یک روز هم  گور آنها را در چنگ می گیرد.





جنجال حیدری نعمتی افراطیون سه دین بزرگ در قرن بیست و یک (تحلیل)‌

13 09 2012

طبق تعریف ویکی پیدیا حیدری نعمتی نام «دو فرقه غوغا» بوده‌است که از زمان صفویه تا دهه‌های اخیر در اکثر شهرهای ایران حضور داشته‌اند و اغلب با هم درگیر بوده‌اند. در اصطلاح جنگهای حیدری نعمتی به درگیری‌هایی در جوامع مدنی اطلاق می‌شود که منشاء منطقی درستی ندارد و سرچشمه گرفته از تعصبات عوام است.

  مرد مجهول الهویه ای به نام سام باسیل پنجاه و چند ساله که وال استریت ژورنال او را یک آمریکایی اسراییلی تبار معرفی می کند و معلوم نیست یکدفعه از کجای این عالم خاکی به فکر فیلمسازی افتاده به ادعای  خودش با سرمایه ای  معادل 5 میلیون دلار که یکصد یهودی ارتدوکس و افراطی برایش تدارک می  بینند فیلم کم هزینه و بسیار بدوی از حیث بازیگری، فیلمنامه، و تصویربرداری با تعدادی هنرپیشه آماتور می سازد،  تا به قول  خودش و لابد سرمایه گذاران افراطی اش کلک اسلام و مسلمانی را بکند. البته فعلا یکی از موضوعاتی که در رسانه ها هست شک کردن به هویت این آدم است و داستانسرایی او مبنی بر اینکه یهودیان ثروتمند آمریکایی هزینه ساخت این فیلم را پرداخته اند، حال آنکه با مشاهده فیلم در می یابید که هزینه این فیلم نه 5 میلیون دلار که ممکن است 50 هزار دلار یا کمتر بوده باشد. ساخت این فیلم دستکم پشتیبانی نیرومند  تری جونز کشیش  خشک مغز آمریکایی را داشت  که پروژه قران سوزانش در   آستانه سالگرد یازده سپتامبر پیشین با اندکی تاخیر در بهار سال جاری برگزار شد و به دنبال آن دهها آمریکایی و غیرآمریکایی بر اثر خشونت ناشی از اعتراض به آن کشته شدند.

 یک  مسیحی قبطی مصری الاصل ساکن آمریکا به نام موریس صدیق نیز که ظاهرا رهبری یک گروه کوچک کینه جوی ضد اسلامی در کالیفرنیا را به عهده دارد برای این فیلم زیرنویس عربی می گذارد و تریلر آن را در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارد و القاعده مسلمان فریب هم که مترصد فرصت است هیچ جایی را بهتر از لیبی نمی بیند که دق دل احساسات ظاهرا ضد آمریکایی اش را در شهر بنغازی لیبی بر سر سفیر و تعدادی کارمند کنسولگری آمریکا خالی کند و با کشتن آنها آنهم مصادف با سالگرد واقعه یازده سپتامبر بگوید ما هنوز هستیم.

گند ماجرا به قدری درآمد که 80 هنرپیشه و دست اندرکار این فیلم طبق بیانیه ای اعلام کردند که در این فیلم آنها را گمراه کرده و از آنها سوء استفاده کرده ا ند و قرار نبوده  فیلم تا این حد اهانت آمیز باشد. با این حال باسیل هنوز هم از مخفیگاهش پیغام می دهد که اسلام سرطان است  و لابد قرار است فیلم کم ارزش وی این غده را نابود کند.

 وقتی به این مثلث افراطیون ادیان خیره می شوی می بینی نتیجه عمل هر سه در سناریوی فوق در واقع یکسان و آن هم ترویج خشونت، کشتار  و مرگ است. این افراطیون خوب درک می کنند که چگونه دست به دست یکدیگر داده و با تحریک احساسات پیروان ناآگاه این مذاهب، آنها را به جان هم بیندازند و جنگ های حیدری نعمتی راه بیاندازند و نهایتا این دنیای پرآشوب و بخصوص منطقه متشنج خاورمیانه را وارد عرصه بسیار  خطرناکتری کنند  و البته بدبخت جمعیت گرفتار سراسر دنیا و خاورمیانه که تصور می کردند قرن بیست و یکم بسی آرام تر از قرون گذشته خواهد بود. غافل از اینکه سالی که نکوست از بهارش پیداست.

و اما سیاستمداران خشک مغز، راست گرا و افراطی چه نقشی در این بلوا دارند؟ از دولت راستگرای نتانیاهو در اسراییل گرفته که در تلاش است همه دنیا را متقاعد کند که ایران را باید با خاک یکسان کرد تا حاکمیت محافظه کار کانادا که در حمایت از چنین سیاستی و گویی همین فرداست که اسراییل تهران را بمباران کند،  دیپلمات هایش را از آنجا بیرون می کشد، تا حاکمیت جنجال آفرین جمهوری اسلامی که رییس جمهور انتصابی اش داغ و درفش انکار هولوکاست را همه جا جنجال می زند تا نشان دهد که خیلی ضد اسراییلی است. غافل از آنکه همه این جنایتکاران راستگرا دست در دست همان افراطیون مذهبی در صددند خاورمیانه و دنیا را به آشوب بکشند.

 میت رامنی جمهوری خواه  از فرصت پیش آمده بهره برداری انتخاباتی می کند و به اوباما می تازد که  با وجود کشته شدن سفیر این کشور در لیبی چرا باید از مسلمانان به دلیل اهانتی که این فیلم آمریکایی به پیامبرشان کرده عذرخواهی کند. و البته در قاموس رامنی، اوباما باید نظیر بوش عمل کند و هیزم به هیمه افروخته شده بیفزاید که بعد از واقعه 11 سپتامبر افعانستان و عراق را به آتش کشید تا بیش از یک دهه بعد اوباما، بن لادن مغز متفکر حملات یازده سپتامبر را آنهم نه در افغانستان و عراق بلکه در پاکستان پیدا کند و به قتل برساند تا بالاخره گند بوش را جوری فیصله دهد، اگر چه این قصه سر دراز دارد.

 رامین مهمانپرست سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی که ایندفعه هم حاکمانش مثل جریان سلمان رشدی خود را از غافله عقب مانده می بیند توهین  به مقدسات اسلامی را قویا محکوم نموده و با احساسات جریحه دار شده امت اسلامی، ابراز همدردی می کند و از سکوت دولت آمریکا نسبت به این اقدام انتقاد می کند و البته منظور ایشان آن است که چرا مثل جمهوری اسلامی در مقابله با آزادی بیان عمل نمی کند و دهن سازنده و تولید کننده  این فیلم را سرویس نمی کند. البته رامین خان حتما می داند که فیلمساز معلوم الهویه فعلا از ترس خشم امت  مسلمان در سوراخ موش پنهان شده و نیازی نیست که دولت آمریکا آزادی بیان مردم را به خاطر احمق هایی چون او به خطر بیندازد. و صد البته طبق معمول دیپلماسی افراطی جمهوری اسلامی هم اجازه نمی دهد که دستکم برای آنکه از فرصت موجود برای خود استفاده ای هر چند ناچیز کند، کشته شدن سفیر آمریکا در لیبی را نیز محکوم کند. آین آقایان که البته دنبال کاهش فشار بر جماعت بدبخت ایرانی هم نیستند سعی نمی کنند که حتی اگر ته دلشان هم به خاطر این واقعه قند آب می شود لااقل کمی دیپلماتیک عمل کنند.

سران قدیمی تر جمهوری اسلامی به خوبی به یاد دارند آنگاه که با بحران گروگانگیری سفارت آمریکا به آمدن ریگان  و جریان ارتجاعی ریگانیسم وپس از آن جنگ هشت ساله عراق علیه ایران که به تحریک و حمایت همین جریان در آمریکا صورت گرفت توانستند دستکم تمام نیروهای مخالف را از بین ببرند،  و آنگاه که لازم شد جام زهر را سربکشند تا به حیاتشان ادامه دهند. اما تصور اینکه این بار نیز بازی به همان گونه ختم شود عبث است.





ممنوعیت فروش کراوات (دخل و تصرفی در کاریکاتور مانا نیستانی)

30 05 2012

آنها کراوات را بر گردنمان تاب نمی آورند اما طناب دار را به آسانی بر گردن هایمان گره می زنند

 Image

با پوزش از مانا نیستانی عزیز که این طرحش رو به سلیقه خودم تغییر دادم





یک عکس حذف شده از خبرگزاری مهر و چند نکته

26 04 2012

ظاهرا این عکس یکی از عکس های گزارش تصویری زیر از مراسم عزاداری شهادت زهرا در بازار تهران است که توسط خبرگزاری مهر به دلیلی که بر ما روشن نیست حذف شده است.

منبع سایر عکس ها:

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1585537

با این حال این عکس حاکی از رمز و رازهای فراوانی است  و اگر چه ممکن است به دلیل بدحجابی دو دختر جوانی که در آن دیده می شوند حذف شده باشد اما تعمق در آن حس تحسین مرا نسبت به عکاس بر می انگیزد. این عکس دیدنی های بسیاری در خود نهفته دارد:

آیا اتوبوسی که با شیشه ترک خورده و شکسته در عکس دیده می شود در حال حرکت است؟ اگر اینطور است چگونه با چنین شیشه ای حرکت می کند و اگر در حال حرکت است چطور دو دختر جوان در مقابل آن ایستاده و مشغول گپ و گفتگو هستند

اگر اتوبوس ایستاده آیا به دلیل مراسم است یا تصادفی رخ داده؟

میکروفن پیشرفته بدون سیمی که توسط مرثیه خوان استفاده می شود خفن است و این فضای سنتی و میکروفون دارش را حال و هوای دیگری بخشیده.

میکروفن پیشرفته اما با مرد عزاداری که پشت سر وی آنهم وسط خیابان و روی آسفالت کفش هایش را دستش گرفته انطباق ندارد.

راستی این مرد عزادار که در عین حال زیر چشمی دو دختر بدحجاب را زیر نظر گرفته چرا کفش هایش را وسط خیابان دستش گرفته؟ بازار آنقدر نا امن شده؟

بی خیالی این دو دختر جوان و تعداد دیگری از رهگذرانی که در خیابان و پیاده رو مشغول عبور هستند به این مراسم احتمالا پر سر و صدا هم توی این عکس قابل تعمق است.

اینها نکاتی بود که من به نظرم رسید تا شما چی پیدا کنین: